انگشته [ angecte ]بضم كاف فارسى،آلتى كه مزارعان خرمن بآن بباد دهند،و بكسر گاف،مزارعى كه خدمتگار و كار كن بسيار داشته باشد،بمعنى اول،كسايى گويد: بيت از گراز و تش و انگشتۀ بهمان و فلان با تبرزين و دبوسى و ركاب و كمرى و له: بيت در راه نشاپور دهى ديدم بس خوب انگشتۀ او را نه عدد بود و نه مره و انگشبه،بفتح گاف و بجاى تا با موحده و بسين مهمله و باى فارسى نيز خواندهاند،و اللّه اعلم. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص163) 
به ضم ثالث بر وزن خرپشته آلتى باشد از چوب مانند پنجۀ دست و دستهاى نيز دارد كه برزيگران خرمن كوفته شده را بدان به باد دهند و به فتح ثالث برزيگرى را گويند كه صاحب ثروت بود و كاركنان بسيار داشته باشد و به اين معنى به كسر ثالث هم آمده است و سوداگر صاحب مايه را نيز گويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص96) 
[اسم][فارسی] برزيگرى كه صاحب ثروت و كاركن بسيار بود.و سوداگر صاحب سرمايه. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[اسم][فارسی]آلتى از چوب مانند پنجه و دستهدار كه خرمن كوفته را بدان باد دهند و اوشين نيز گويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص441) 
برزگر پرمايه را گويند كه خدمتگاران بسيار دارد.كسائى گويد: از گرازو تش و انگشتۀ بهمان و فلان#با تبرزين و دبوسى و ركاب و كمرى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص180) 
انگشته (اسم) مذرى. پنجانگشت. آلتى از چوب مانند پنجۀ دست كه دسته نيز دارد و برزگران خرمن كوفتهشده را با آن به باد دهند تا از كاه جدا شود. چهارشاخ. افشون. ¦¦ انگشتوانه. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص269) 